تبليغاتX
سهیل بالینی

رویاهای ناگفته مجموعه ای از دست نوشته های سهیل بالینی است که از سال 82 در وبلاگی به همین نام در سایت پرشین بلاگ منتشر شده

متاسفانه پس از تشخیص وجود مصادیق مجرمانه وبلاگ رویاهای ناگفته (Unspoken Dreams) توسط دوستان بزرگوار سایت پرشین بلاگ پس از 9 سال و بدون اخطار قبلی تمامی نوشته های هرچند ناچیز من از دست رفت. به هر حال با توجه به عدم همکاری سایتهای وبلاگ در ایران هر 2 وبلاگ به صفخه فیسبوک بنده منتقل می شود. این صفحه تنها جاییست که بدون ترس از حذف و نابودی می توانم بنویسم. متاسفانه به تمام بینندگان وبلاگ دسترسی ندارم و ناچار اطلاع رسانی به عهده شماست

برای دیدن صفحه روی لینک زیر کلیک کنید

https://www.facebook.com/pages/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C/274667719292656
+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 18:6  توسط سهیل بالینی  | 

حالم بهم می خورد از اشکال تو در تو
این شعر های مبهم و افعال تو در تو
من آن ور لبتاپ تنهایی نشستم تا
باور کنم غرقی تو در امیال تو در تو

در راستای حلق من هی می رود داخل
مفهوم هستی تا نبودن دود می گردد
لب می زنم سیگار جانم بر تن سکسی
از حلق و دندان و کبد... نابود می گردد

مفهوم و وزن و شعر هی گم می شود در من
هر شب تو را  در فیلم هایم  جستجو  کردم
من ماندم و یک بغض و  یک باور که هستی که
شاید تمام عمر با خود گفتگو کردم

مفهوم سکسم من در چادر کنار پارک
وقتی که سوراخم ته این قایق خالی
شاید کسی از دور رازم را بداند تو
افسوس زیر چادری، حالم نمی دانی

من از تمام خاطره حالم بهم خورده
شلوارم از این  حادثه در خود ورم کرده
من دخترم باور بکن این حرف ها کذب است
این پرده را هم مادرم دیشب سرم کرده

آب است و روغن قاطی حرفای بی معنی
دسشوییم می گیرد از اخلال تو در تو
من آن ور چاه توالت می نشینم تا
باور کنم رفتی تو با اسهال تو در تو

پانوشت ۱: دوستان فیسبوکم اگه نظری دارن با احترام در همینجا قرار بدن
پانوشت ۲: اگه نظر دوستان مثل اغلب نظرها خصوصی می باشد تیک خصوصی را بزنید انشالاه!
پانوشت ۳: متاسفانه امکان تبادل لینک به سختی وجود دارد نه به خاطر اینکه نمی خواهم بلکه به هنگام طراحی بلاگ این بخش فراموش شده است انگار!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 3:26  توسط سهیل بالینی  | 

- صدای شب در گوش من میپیچید
ساربان صدا می زد
آرام تر بخوان
ای مرغ سحر
امتداد شب به عمر ما قد نمی دهد

پانوشت ۱: کم میاد در یک روز ۲ پست بدم. هر دوش رو بخونید... کوتاهه
پانوشت ۲: دکتر موسوی هر روز آپدیت می شود اما من پست های جمعه به جمعه ایشان را بیشتر می پسندیدم. نظر ها بسته بود و ناچار گله به اینجا کشیده شد
پانوشت ۳: گاهی بهتر است ماه پشت ابر بماند
پانوشت ۴: شماره من در اطلاعات بلاگ هست اما برای دوستی که پرسیدن من همراه اول ندارم و همین ایرانسل (۰۹۳۷۵۲۴۷۶۳۸) است و بس پس هدف پیچاندن نیست 
پانوشت پسین: متون خودتون رو برای هک در نشریه میل ( soheilbalini@hotmail.com )  کنید و به من سابجکت میل رو اس ام اس کنید. یا در فیسبوکم پیام بذارید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 16:59  توسط سهیل بالینی  | 

- دوست عزیزی کامنت گذاشتن و در اون به بنده لطف نمودن در پاسخ به ایشون خیر بنده متولد ۶۷ نیستم و کمی پیر تر از این حرفها هستم و صد البته متولیدین ۶۷ یا هر سالی رو نباید "بچه" بنامیم. دوست عزیز  همچنین سن و شعر نا مربوط هستند شعر در رابطه مستقیم با تجربه است

- کارگاه شعر و ادب توسط دوست بزرگوارم
ساناز صفایی راه اندازی شده که برای اطلاعات بیشتر می تونین به وبلاگ ایشون سر بزنید

-
هرچه به صحرا نزدیک تر می شوم... دلم دریایی تر می شود!
(... به یاد روزهای کویر)

-
در روزگاری که سنگ روی سنگ بند نمی شود
من دل بند می زنم...!

-
قدریست که این هوا کمی سرد شده
این خانه بدون ما چه پر درد شده
باور بکنی یا نکنی ما رفتیم
داش آکل قصه زود نامرد شده
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 16:16  توسط سهیل بالینی  | 


(بیشتر پست ها با موبایل نوشته می شه و به دلیل کمبود وقت نمی تونم املا رو چک کنم پس اگه اشتباهی دیدین به بزرگواری خودتون ببخشید)

ساعت به شماره افتاده بود كه عاشق شدم. صدايش را، تيك تاكش را، نوازشش را به ياد مي آورم. و اكنون... نفس هايم به شماره افتاده است.

آدمي بيش از گوشت است، استخوان است و پوست. آدمي نگاه است. آدمي لبخند است. آدمي فريادي است كه هرگز سر نداده. به اين راحتي ها نمي ميرد، اما افسوس به آب خوردني زنده مي ماند.

 آدم ها مي آيند، نگاه مي كنند، لبخند مي زنند، اما دريغ... هركه مي آيد با خود مي گويم: آه... آمد... «كسي كه مثل هيچكس نيست» اما دريغ از هيچ.

شده ام مثل اسمائيل در قربانگاه. آماده ام، در انتظار مرگم اما افسوس... تيغ تو نيز برنده نيست.

فرياد ميزنم: ببر... ببر كه حق است.

به خدا قسم من اينجايي نيستم

نفس مي كشم اما دروغ نمي گويم.

لبخند مي زنم اما خيانت نمي كنم.

بريده ام از اين دنيا، ببر كه ديگر ناي ماندنم نيست.

 

نگاهم مي كني. در سكوتي از رضايت خوردم مي كني. آگاهي از شكستنم.

با لبخند مي گويي:

به ياد من بمير

ببوس اما عاشق نشو

بخند اما دل نبند

بسوز اي سينه كه دل به هيچ بستي. خواب نمي بيني. كابوس نيست. غرورت را، وجودت را قرباني هوس كردي. هوسي كه هر روز بيشتر شعله مي گيرد. آتشت مي زند. مي سوزاندت.

 

اي مردم...

شيطان منم...

به من سنگ زنيد!

مگر گناهي هست سنگين تر از سادگي؟

سنگسارم كنيد به اين گناه...!

مي گويي: «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است» اما نمي داني اين پرنده مدت هاست كه مرده! همان روز كه تيغ دروغ بر گردنش نهادي، نه از ترس، از ناباوري جان داد. به سادگي هايش خنديد. به خود گفت مگر فرشته ها دروغ مي گويند؟ به رضايت مرد...

 

حالا تو ماندي و اسمائيل. اسمائيل ها سر بريدي و ابراهيم ها قرباني شدي.

نگاهي به خود بنداز...

نفسي تازه كن...

لبخندي بزن...

نبوس كه  نمكگير مي شوي

نمي خواهم در اين قربانگاه، پشيمان شوي... نمي خواهم

حلالم كن!

رو به چشمهايت كه قبله ي اسمائيل است.

به دست هايي كه فرياد خداوند است

به تبسمي كه نقاشيِ زيباييست

به لب هايي كه دنياي من است

قسم ات مي دهم...

التماست مي كنم...

ببر... ببر، به نام عشق

متاسفانه باز هم وبلاگ مهدی موسوی عزیز فیلتر شد... آدرس جدید

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 دی1389ساعت 14:13  توسط سهیل بالینی  | 

اشک هایم را به خاطر بسپار...
گناه نکرده می میرم!
بازنده محکوم به مرگ است
و کومودوس ها بر بالینم نشسته اند

بزنید.................

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 16:40  توسط سهیل بالینی  | 

سرنوشتي مبهم، سر گذشتي مرموز 
سرنوشت از من، سرگذشت از اوست
صدهزارافسوس.صدهزارافسوس
سرنوشت من؛ سرگذشت اوست...



اتوبوس های بی آر تی
طرح قرمز ایرانسل
هدفمند کردن یارانه ها
اصل ۴۴
حذف به قرینه ی تبعیض
جمع آوری اوباش
دانشجوی ستاره دار
مترو ی طرشت
سران فتنه
عجیب است... من در همه ی اینها می گنجم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 13:56  توسط سهیل بالینی  | 

در روستای ما
هوا خوب است
زمین زمینی می کند
خدا خدایی
و کسی جای خالی سوسک ها را
حس نمی کند

در روستای ما
لباس ها با آدم حرف نمی زنند
هرچه هست
هرچه نیست
صافیست
زلالیست

در روستای ما
ماشین نیست
و الاغ ها اتو زدن را
بلد نیستند
موبایل ها آنتن نمی دهند
و ایرانسل دم به دقیقه پیامک نمی دهد

در روستای ما گاو مش حسن
هنوز زنده است
و تلویزیون ما یک شبکه دارد
که دا‌‌‌ئم خانه ی سبز پخش می کند
بچه های محله ی بهداشت حالشان خوب است
سرما نخورده اند
جان نداده اند

در روستای ما اسب ها را به دلیل یال بلندشان سر نمی زنند
و گله داران به گوسفندها وعده نمی دهند
و گوسفندها به جای بع بع, به به نمی گویند
اینجا درخت ها را میز نمی کنند
و زیر درختها نیمکت نمی سازند

در روستای ما
حال خدا هم خوب است
کشاورزان بالای درختها جیک جیک نمی کنند
پرندگان بیل نمی زنند
روستای ما جاده ندارد...
                                روستای ما... جاده ندارد...

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 0:15  توسط سهیل بالینی  | 


سه نقطه می گذارم
خودت تا تهش برو...
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 3:57  توسط سهیل بالینی  | 

فردارو امشب، تا خود دیروز
من پشت دار قالیم بودم
بردار بودم تا تو می رفتی
ترسو تر از تنهاییم بودم

روزای تلخم رو برای حال
میرم میشینم پشت بی حالی
شبهای خیسم رو برای عشق
سر می کنم با نقش یک قالی

فردا که میشه باز می بافم
هرچی که بوده، رفته، یا مونده
انگار کسی تو گوش بخت من
آواز غمگین هوس خونده

فردای فردارو نمی بافم
جمعس میگن شاید بیاد امروز
کی و کجاشو من نمیدونم
شاید همون دلسردیه دیروز

من که کتاب بچگیهامو
توی حیاط مدرسه کشتم
من موندم و تنهاییه اون روز
من موندم و تنهایی و مشتم

حتی لباس خیس می پوشم
تا که نگن خشکی زده دنیات
ای کاش حرفاتو نمی گفتی
با اینکه یادم رفته اون حرفات

من از نگاه اول هر صبح
تا فلسفه تا مرگ درگیرم
هربار که یاد تو می افتم
تا آخر اون سال، میمیرم

پانوشت 1: خواستم اسم وبلاگمو عوض کنم، چیزی به ذهنم نرسید کلاً پاکش کردم
پانوشت 2: بالاخره قسمت مورد نظر در خسته دلان پخش شد اما به لطف کارگردان حضور کمرنگ، کمرنگتر شد با کات 3 دقیقه و باقی ماندن تنها چند پلان. به هر حال حضور در کنار داوود رشیدی افتخاریست که تا بهش دست پیدا نکنید قدرشو نمی دونید... استاد موندن سخت تر از ستاره بودنه
پانوشت 3: نمایش شب سگی به کارگردانی میثم سر آبادانی رو دیدم... بازی فوقالعادش منو یاد مرحوم رضا سعیدی در سوپر استار انداخت

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 9:57  توسط سهیل بالینی  | 




**&%&%$&$&#%#$%#
$&%@@@@!$#%#$^#%
&*%&$%########$%
برای خواندنش زحمت نکشید
شما انسانها زبان مارا نمی فهمید.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 2:57  توسط سهیل بالینی  | 

 



When through the starry night 
the mists of autumn glide 
the air is filled with tragedies of olden times

Where with a dreadful tone 
a nightbird plays its song 
in forest dark at moors they come to life 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 3:19  توسط سهیل بالینی  | 



افسوس
امروز لباس های خاکستریم را دور ریختم
و لباس های مشکی قشنگی خریدم
با طرح مرگ
و شیار های سرخ جهنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 2:2  توسط سهیل بالینی  | 


گاهی وقتها بهتره شعر جای شکل رو بگیره... شاید بعضی ها دوست نداشته باشند اما دیگه شکل شعر واسم مهم نیست
بهتره بگم دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست!!!!


یعنی الان کجاست؟
من پشت پنجره
تو غصه های من
دنبالشون بره
یعنی نمیشه که
از پیش من نره؟
عاشق بمونه تا
این عمر بگذره؟

عمریه که دلم
اینجاست عاشقه
اینجا فقط خداست
تنهاست عاشقه
عمریه که دلم
پوسیده تا نگات
راه نگاهتو
می پرسه از صدات

سرما زده دلم
 سرمای بی حواس
شاید ندونه که
اینجا فقط خداس
سرما زده تورو
سرمای ناشناس
سنگ دلت شکست
این عشق بی اساس

روزی هزار شب
رفتی و اومدی
در من نشسته تب
رفتی و اومدی
حتی دلت گواس
ظلمی که کردیو
سرمای ناشناس
ظلمی که کردیو

یادداشت ۱: نشریه صوتی باران ۳ تقریباً آماده شده، از بچه ها دانشگاه می خوام که از امیر حسابی حمایت کنن
یادداشت ۲: ممنون میشم پیغامها به صورت خصوصی نباشه چون خوندنش یکم واسم سخت میشه... نگران نباشید! کسی پیغام های منو نمی خونه انشاالله!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 2:18  توسط سهیل بالینی  | 

تلخ ترین شوکران در دست توست... نگاه تو به کام من, تلخ ترین شوکران, دو چشم پاک و مست توست (حدیث)

تلخ ترین شوکران, نگاه کن نگاه من
دوباره سر بزن شبی به کلبه ی سیاه من
سیاه در سیاه شد شبان بی تو بودنم
بی تو که سر نمی شود گناه بی گناه من

تلخ ترین تلخی من, ریای عاشقانه ام
آبی آسمان تویی, تو بهترین بهانه ام
برای گریه کردنی, شعله زند دلم مگر
دوباره سر زنی شبی, به شعر بی ترانه ام

سنگ صبور شب منم, سنگ بزن سنگ بزن
بار دگر فریب را, رنگ بزن, رنگ بزن
تو ساز من شدی ولی, کو ز رباب من خبر
به ساز کهنه ام شبی, چنگ بزن چنگ بزن

به کوره راه من نشد, دل تو هیچ همسفر
به راه مانده ام ولی, به قاصدت خبر ببر
که هیچ از تاب و توان نماند در دلم بدان
راه نبود چاره ی دل اسیر و در به در

صدای شور آیدم, نوای مرگ می شود
به جام شوکران من, گل تگرگ می شود
ز سردی دلم مگو, یخ زده تا نگاه تو
دفتر شعر من دگر, بی تو سترگ می شود

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:49  توسط سهیل بالینی  | 

توی قلب آدمای شهر ما
یه جورایی انگاری وفا گمه
درد بی کسی شده درمون ما
بی کسی دوای درد مردمه

همه تو فکر یه لقمه نونن و
من تو فکر کوچه های بی قرار
همه وایسادن توی صف های وام
من یکی منتظر یه تک سوار

راستشو بگید آهای مردم شهر
از کجای قصه کمرنگ شدید
تو کدوم ایسگاه لعنتی سرد
دل رو جا گذاشتید و سنگ شدید

توی این شهر سیاه بی گذشت
حتی من یه آدم غریب شدم
شیره مالیدم سرم رو بعد از این
خودمم قسمتی از فریب شدم

بین این مردای قد بلند پیر
خودمو چه خوب به بچگی زدم
یادمه یه بعد از ظهر سرد بود
فهمیدم که توی امتحان ردم

همه ی شما واسم مثل همید
حتی تو,  تویی که گفتی با منی
خون تو مگه که یک رنگ دیگس
که نخوای یه تیکه از من بکنی

راستشو بگو آهای دلبر من
از کجای قصه کمرنگ شدی
تو کدوم لحضه ی لعنتی سرد
دل من رو کشتی و سنگ شدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 22:36  توسط سهیل بالینی  | 

این دومین پستیه که امروز میزارم دوستان اگه مایل بودن ۲ پست آخر رو بخونن

عشق در منظر ما
لانه ی گنجشک است
نه که هرجا گری بی سر پایی مغموم
عشق درمان دارد
نه به هر لحظه به هرزه گری عشق دچاریم ولی
هرزه ی عشقم و در یاد توام
تو که درمان منی
تو که ایمان منی
تو که با روسپیان همنفسی
خواب هر خاطره ات
خواب عشق است ولی
بنده ی جور جهانگیر تنی
گریه هایت مغموم
اشک هایم لبریز
تو سزاوار گناه
من سزاوار گریز
دیگران بر دل من می خندند
اشکهایم نه که بر سنگ تو جاریست ولی
چشم بر سادگیم می بندم
آمدی روز وداع است کنون
باز درگیر توام
خنده را بر لب من می بینی
پرسش کوتاهیست
خنده در روز وداع؟
باز هم می خندم
چهره ات مغموم است
چشمهایت مست است
از سر کوچ کدامین عاشق
در کنارم هستی
من کنارت هستم
خنده دار است که این خنده ترا می شکند
تو به من ذل زده ای
من به شبگاه وداع
تو سزاوار سکوت
من سزاوار گناه
بوسه ای بر لب تو می جویم
آخرین لغش این هرزه گریست
هرزه ی عشقم من
من تورا می بویم
تن تو مخمصه ی زیبایست
تو که درمان منی
تو که ایمان منی
تو که با روسپیان همنفسی
من گناه تو شدم
لحضه ی تلخی بود
لحظه ی رفتن تو
خنده ای بر لب سیگار نشست
کفش ها خندیدند
خانه ها خندیدند
کوچه ها خندیدند
بغض یک مرد شکست

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 4:44  توسط سهیل بالینی  | 

شاید امروز جورابهایم را بشویم
امید این تنوعی شود در زندگی ملال آورم
بوی جوراب مرا یاد چه چیزهایی که نمی اندازد
بوی خوش عشق..! عجب شباهتی!
بیایید جوراب هایمان را بشوییم
بیایید دیگر جوراب نپوشیم
عجب عشقی دارد سوراخ خیانت زده ی جورابم...!

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 15:12  توسط سهیل بالینی  | 

تو  زندگی گاهی  آدم  آرزوی مرگ می کنه و گاهی مرگ آرزوی آدمی رو می کنه
خیلی بده بدونی که فاصله ات با دیگران از زمین تا اونورتراز آسمونه
اینروزها  ترانه   بیمارگونه ی   کریس  دیبرگ  (قطار اسپانیایی)  تنها چیزیه   که  تلخی  اینروزهارو  کم می کنه و البته جلیل صفر بیگی با این شعر:

کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خود را بکنم
لطفا دو سه سطر مرگ را کش بدهید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 14:40  توسط سهیل بالینی  | 

جمعه ی  این  هفته نمایشگاه عکاسی مشترک من  و  فرشاد رایگان  در  جزیره کیش به مدت یک هفته آغاز به کار می کنه
نمایشگاهی  که  خودم نمی تونم در اون شرکت کنم  چون  به  دلیل  پاره ای  از  مشکلات فعلا در اهواز به سر می برم
خیلی دوست داشتم اونجا بودم و حاصل یک ماه تلاشم رو می دیدم

غزلی از دوران نوجوانیم

ایمان
گفت آری روز پیمان آیدت
کفر خواهد رفت ایمان آیدت
یاور گمگشته ات صبحی دگر
سوی تو با بوی جانان آیدت
گفت پایان می پذیرد دردها
گرد تریاق و چه درمان آیدت
گریه ها پر می زند از بام تو
خنده ها با اشک چشمان آیدت
آنکه یوسف بود و خود در راه بود
گفت یوسف سوی کنعان آیدت
گفت و رفت و مانده دل در انتظار
گیر و دار عشق مستان آیدت
ای سهیل از عاشقی دم بر مزن
مستی این عشق پایان آیدت

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 3:13  توسط سهیل بالینی  | 

گاهی خیلی زود دل می بندم! خیلی زود اعتماد می کنم! ولی خیلی دیر فراموش می کنم! امان از سادگی


دفتر خاطرات من سپید در سپید شد
تمام لحظه های من امید نا امید شد
صدای پای مرگ را!  به کوی یار می روم
به لحظه ی ورود تو  از این دیار می روم
نگاه می کنم ولی.. خاطره ای؟! ندامتی
چگونه باورت کنم؟ اسیر بی شجاعتی
چه زود دیر می شود... دلی اسیر می شود
و عشق می رود شبی... زمانه پیر می شود

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 14:45  توسط سهیل بالینی  | 

روزها میگذره از وقتی که شروع به نوشتن در وبلاگ رویا های ناگفته کردم. شاید گاهی یک تغییر بعد از گذشت ۶ سال لازم باشه.
به هر حال این وبلاگ با تغییراتی هرچند اندک و با نامی جدید شروع به فعالیت دوباره می کنه....


Take my little heart away with your lullabyes, legends & lies 

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 22:22  توسط سهیل بالینی  | 

 
Soheil Balini | Create Your Badge