در راستای حلق من هی می رود داخل
مفهوم هستی تا نبودن دود می گردد
لب می زنم سیگار جانم بر تن سکسی
از حلق و دندان و کبد... نابود می گردد
مفهوم و وزن و شعر هی گم می شود در من
هر شب تو را در فیلم هایم جستجو کردم
من ماندم و یک بغض و یک باور که هستی که
شاید تمام عمر با خود گفتگو کردم
مفهوم سکسم من در چادر کنار پارک
وقتی که سوراخم ته این قایق خالی
شاید کسی از دور رازم را بداند تو
افسوس زیر چادری، حالم نمی دانی
من از تمام خاطره حالم بهم خورده
شلوارم از این حادثه در خود ورم کرده
من دخترم باور بکن این حرف ها کذب است
این پرده را هم مادرم دیشب سرم کرده
آب است و روغن قاطی حرفای بی معنی
دسشوییم می گیرد از اخلال تو در تو
من آن ور چاه توالت می نشینم تا
باور کنم رفتی تو با اسهال تو در تو
پانوشت ۱: دوستان فیسبوکم اگه نظری دارن با احترام در همینجا قرار بدن
پانوشت ۲: اگه نظر دوستان مثل اغلب نظرها خصوصی می باشد تیک خصوصی را بزنید انشالاه!
پانوشت ۳: متاسفانه امکان تبادل لینک به سختی وجود دارد نه به خاطر اینکه نمی خواهم بلکه به هنگام طراحی بلاگ این بخش فراموش شده است انگار!!!
- صدای شب در گوش من میپیچید
ساربان صدا می زد
آرام تر بخوان
ای مرغ سحر
امتداد شب به عمر ما قد نمی دهد
پانوشت ۱: کم میاد در یک روز ۲ پست بدم. هر دوش رو بخونید... کوتاهه
پانوشت ۲: دکتر موسوی هر روز آپدیت می شود اما من پست های جمعه به جمعه ایشان را بیشتر می پسندیدم. نظر ها بسته بود و ناچار گله به اینجا کشیده شد
پانوشت ۳: گاهی بهتر است ماه پشت ابر بماند
پانوشت ۴: شماره من در اطلاعات بلاگ هست اما برای دوستی که پرسیدن من همراه اول ندارم و همین ایرانسل (۰۹۳۷۵۲۴۷۶۳۸) است و بس پس هدف پیچاندن نیست
پانوشت پسین: متون خودتون رو برای هک در نشریه میل ( soheilbalini@hotmail.com ) کنید و به من سابجکت میل رو اس ام اس کنید. یا در فیسبوکم پیام بذارید.
- دوست عزیزی کامنت گذاشتن و در اون به بنده لطف نمودن در پاسخ به ایشون خیر بنده متولد ۶۷ نیستم و کمی پیر تر از این حرفها هستم و صد البته متولیدین ۶۷ یا هر سالی رو نباید "بچه" بنامیم. دوست عزیز همچنین سن و شعر نا مربوط هستند شعر در رابطه مستقیم با تجربه است
- کارگاه شعر و ادب توسط دوست بزرگوارم ساناز صفایی راه اندازی شده که برای اطلاعات بیشتر می تونین به وبلاگ ایشون سر بزنید
- هرچه به صحرا نزدیک تر می شوم... دلم دریایی تر می شود!
(... به یاد روزهای کویر)
- در روزگاری که سنگ روی سنگ بند نمی شود
من دل بند می زنم...!
- قدریست که این هوا کمی سرد شده
این خانه بدون ما چه پر درد شده
باور بکنی یا نکنی ما رفتیم
داش آکل قصه زود نامرد شده
آدمي بيش از گوشت است، استخوان است و پوست. آدمي نگاه است. آدمي لبخند است. آدمي فريادي است كه هرگز سر نداده. به اين راحتي ها نمي ميرد، اما افسوس به آب خوردني زنده مي ماند.
آدم ها مي آيند، نگاه مي كنند، لبخند مي زنند، اما دريغ... هركه مي آيد با خود مي گويم: آه... آمد... «كسي كه مثل هيچكس نيست» اما دريغ از هيچ.
شده ام مثل اسمائيل در قربانگاه. آماده ام، در انتظار مرگم اما افسوس... تيغ تو نيز برنده نيست.
فرياد ميزنم: ببر... ببر كه حق است.
به خدا قسم من اينجايي نيستم
نفس مي كشم اما دروغ نمي گويم.
لبخند مي زنم اما خيانت نمي كنم.
بريده ام از اين دنيا، ببر كه ديگر ناي ماندنم نيست.
نگاهم مي كني. در سكوتي از رضايت خوردم مي كني. آگاهي از شكستنم.
با لبخند مي گويي:
به ياد من بمير
ببوس اما عاشق نشو
بخند اما دل نبند
بسوز اي سينه كه دل به هيچ بستي. خواب نمي بيني. كابوس نيست. غرورت را، وجودت را قرباني هوس كردي. هوسي كه هر روز بيشتر شعله مي گيرد. آتشت مي زند. مي سوزاندت.
اي مردم...
شيطان منم...
به من سنگ زنيد!
مگر گناهي هست سنگين تر از سادگي؟
سنگسارم كنيد به اين گناه...!
مي گويي: «پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است» اما نمي داني اين پرنده مدت هاست كه مرده! همان روز كه تيغ دروغ بر گردنش نهادي، نه از ترس، از ناباوري جان داد. به سادگي هايش خنديد. به خود گفت مگر فرشته ها دروغ مي گويند؟ به رضايت مرد...
حالا تو ماندي و اسمائيل. اسمائيل ها سر بريدي و ابراهيم ها قرباني شدي.
نگاهي به خود بنداز...
نفسي تازه كن...
لبخندي بزن...
نبوس كه نمكگير مي شوي
نمي خواهم در اين قربانگاه، پشيمان شوي... نمي خواهم
حلالم كن!
رو به چشمهايت كه قبله ي اسمائيل است.
به دست هايي كه فرياد خداوند است
به تبسمي كه نقاشيِ زيباييست
به لب هايي كه دنياي من است
قسم ات مي دهم...
التماست مي كنم...
ببر... ببر، به نام عشق
متاسفانه باز هم وبلاگ مهدی موسوی عزیز فیلتر شد... آدرس جدید
سرنوشتي مبهم، سر گذشتي مرموز
سرنوشت از من، سرگذشت از اوست
صدهزارافسوس.صدهزارافسوس
سرنوشت من؛ سرگذشت اوست...
در روستای ما
لباس ها با آدم حرف نمی زنند
هرچه هست
هرچه نیست
صافیست
زلالیست
در روستای ما
ماشین نیست
و الاغ ها اتو زدن را
بلد نیستند
موبایل ها آنتن نمی دهند
و ایرانسل دم به دقیقه پیامک نمی دهد
در روستای ما گاو مش حسن
هنوز زنده است
و تلویزیون ما یک شبکه دارد
که دائم خانه ی سبز پخش می کند
بچه های محله ی بهداشت حالشان خوب است
سرما نخورده اند
جان نداده اند
در روستای ما اسب ها را به دلیل یال بلندشان سر نمی زنند
و گله داران به گوسفندها وعده نمی دهند
و گوسفندها به جای بع بع, به به نمی گویند
اینجا درخت ها را میز نمی کنند
و زیر درختها نیمکت نمی سازند
در روستای ما
حال خدا هم خوب است
کشاورزان بالای درختها جیک جیک نمی کنند
پرندگان بیل نمی زنند
روستای ما جاده ندارد...
روستای ما... جاده ندارد...
فردارو امشب، تا خود دیروز
من پشت دار قالیم بودم
بردار بودم تا تو می رفتی
ترسو تر از تنهاییم بودم
روزای تلخم رو برای حال
میرم میشینم پشت بی حالی
شبهای خیسم رو برای عشق
سر می کنم با نقش یک قالی
فردا که میشه باز می بافم
هرچی که بوده، رفته، یا مونده
انگار کسی تو گوش بخت من
آواز غمگین هوس خونده
فردای فردارو نمی بافم
جمعس میگن شاید بیاد امروز
کی و کجاشو من نمیدونم
شاید همون دلسردیه دیروز
من که کتاب بچگیهامو
توی حیاط مدرسه کشتم
من موندم و تنهاییه اون روز
من موندم و تنهایی و مشتم
حتی لباس خیس می پوشم
تا که نگن خشکی زده دنیات
ای کاش حرفاتو نمی گفتی
با اینکه یادم رفته اون حرفات
من از نگاه اول هر صبح
تا فلسفه تا مرگ درگیرم
هربار که یاد تو می افتم
تا آخر اون سال، میمیرم
پانوشت 1: خواستم اسم وبلاگمو عوض کنم، چیزی به ذهنم نرسید کلاً پاکش کردم
پانوشت 2: بالاخره قسمت مورد نظر در خسته دلان پخش شد اما به لطف کارگردان حضور کمرنگ، کمرنگتر شد با کات 3 دقیقه و باقی ماندن تنها چند پلان. به هر حال حضور در کنار داوود رشیدی افتخاریست که تا بهش دست پیدا نکنید قدرشو نمی دونید... استاد موندن سخت تر از ستاره بودنه
پانوشت 3: نمایش شب سگی به کارگردانی میثم سر آبادانی رو دیدم... بازی فوقالعادش منو یاد مرحوم رضا سعیدی در سوپر استار انداخت

When through the starry night
the mists of autumn glide
the air is filled with tragedies of olden times
Where with a dreadful tone
a nightbird plays its song
in forest dark at moors they come to life

یادداشت ۱: نشریه صوتی باران ۳ تقریباً آماده شده، از بچه ها دانشگاه می خوام که از امیر حسابی حمایت کنن
یادداشت ۲: ممنون میشم پیغامها به صورت خصوصی نباشه چون خوندنش یکم واسم سخت میشه... نگران نباشید! کسی پیغام های منو نمی خونه انشاالله!!!!!!
توی قلب آدمای شهر ما
یه جورایی انگاری وفا گمه
درد بی کسی شده درمون ما
بی کسی دوای درد مردمه
همه تو فکر یه لقمه نونن و
من تو فکر کوچه های بی قرار
همه وایسادن توی صف های وام
من یکی منتظر یه تک سوار
راستشو بگید آهای مردم شهر
از کجای قصه کمرنگ شدید
تو کدوم ایسگاه لعنتی سرد
دل رو جا گذاشتید و سنگ شدید
توی این شهر سیاه بی گذشت
حتی من یه آدم غریب شدم
شیره مالیدم سرم رو بعد از این
خودمم قسمتی از فریب شدم
بین این مردای قد بلند پیر
خودمو چه خوب به بچگی زدم
یادمه یه بعد از ظهر سرد بود
فهمیدم که توی امتحان ردم
همه ی شما واسم مثل همید
حتی تو, تویی که گفتی با منی
خون تو مگه که یک رنگ دیگس
که نخوای یه تیکه از من بکنی
راستشو بگو آهای دلبر من
از کجای قصه کمرنگ شدی
تو کدوم لحضه ی لعنتی سرد
دل من رو کشتی و سنگ شدی
روزها میگذره از وقتی که شروع به نوشتن در وبلاگ رویا های ناگفته کردم. شاید گاهی یک تغییر بعد از گذشت ۶ سال لازم باشه.
به هر حال این وبلاگ با تغییراتی هرچند اندک و با نامی جدید شروع به فعالیت دوباره می کنه....
Take my little heart away with your lullabyes, legends & lies